پاره و سطر و سروده به رهیدن از درد مزین میکنم... Tear and row poetry to get relief from pain and nostalgia to the poetry

باتوام .. چه شد ؟
نویسنده : امیردشمن زیاری ( الف . تردید ) - ساعت ٥:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٤

 

نه خورشید بر بسترِسراب گونه های

زمین و زندگی ؛ زین سوزانده تر

نه روزگارِمن و مبارک زین سیاهتر

 

تنها و یگانه سیاهگونه تری که میشناختم و

معنایش

تبلوره اراده و استحاله بود

در دگردیسی

خدا

زمین  

انسان ... عشق . . .

چهار اَرکانِ اَبدیت و حماسه

نامراد گونه به کامیابی

هلهله و در آمیختگیِ سمفونیِ انسان

نه مدیحۀ مردگان

تجددِ انسان

پرنده که باران

 

چه شد؟

انسان را چه شد؟

به کدامین جرم نکرده

این بار خِفت و امانت را . . .

همچون تمامتِ

غُل و زنجیرهای بی پیدای جهان

به گُرده میکشد

انسان

انسان

انسان . . .

 

چکاقیژِزوالِ خشکِ

این پیوستگیِ نامیمون را نمی شنوی؟

 

خدایا

رستگاری را چه شد؟

خندیدن ازسویدای جان را چه شد؟

 

در این نزاعِ زمین و انسان

 وسودبُرد اسمان

که پایانش را مجال دیدنی نیست

حلِ رسولان را چه شد؟

 

 

براین جُلپارگیِ عور

همچون سوزنی هزارساله

که دیگر توان فرو رَفنش نیست

باز به رسوخ میرانی و

وین وصلۀ مندرس را

با حدیثتی

جلوه ی مد میدهی؛

خریداری و معنا را چه شد؟؟؟

 

گرت به تردید بنگری

هماره

آن زمزمۀ خاموشِ هزار ساله رامیشنوی

که آن همگرائیِ -

خدا؛

زمین و انسان

آن اسطوره را چه شد؟

                                       الف.نردید


comment نظرات ()