هراشکی که میچکد چکابهء دردنیست

 

اینک ان جزیره ام

 

با شورابه ای تلخ... گرداگردِ حضورم 

که

اشکِ هلال تا بدرِکاملِ 

جَذبهء ماهِ مهربان 

نِگَران

امر به جزر و مدش میدهد

واینچنین شد 

تلخ دریافتم


که

هر قطره ای که از چشمی 

به برهه ء بیراه میرود 

اشک نیست

همچون حس کردن دردی

بر بسترِمَرگزایِ یک شکست

خلاء سردِ انتها را 

ناامید

ازاخرین رخنهء بسترِ زیاده خواهی تقدیرش تنفس میکرد

این دیگر چه بود 

این که میچکد

واز رویِ  گونه های مزدورو فربه ات

به میراث روباهِ یک حضور در شهر قصهِ

به قبطه میرود...

چکابهء درد نیست

ابِ دهانیست وقیح

که از چشمان اباطیل

پرتابه به قداستِ پیروز یک شرافت میشود

اری

حوایی بویناک و حریص

بر دامانِ بی پیرایه عاشقی 

که ادم شد 

وین چنین بود 

که سلطنت جاوید یک ابدیت 

نیازمند تطهیرِاخرین شد

با ابِ مقدسِ جزیرهِء من

و به عنایت  زمان

فارق از هردومکان

در تناسخ

زنبورکی میشوم

پرویزان

میان ان همه ستاره گان تلخ

به دنبال شهد جانپناه تو خواهم بود

همچنان 
                                    الف . تردید

 

 


/ 0 نظر / 15 بازدید