رویای سوزان

گر تلالوء ان نور گم کرده ام باشی

چکه چکه

برظلمت کده ی پیرامونم

بگسترانی شبنم ه حضورت را
به فراموشی پناهی برم ..

که ناشاد زمانم

اگر همسنگ ان واژه شوی

که می اید و

همچون رخت عافیت

بر جان بی ثمری ه .. ان خطب یکنواخت

مینشیند تا شعورمسلح شعری شود..

به نسیان میبرم که کهنه دفتر زمانم

اه .. معاشقان باران

ای به باور نشستگان ابیه اب

معبد عطش زدای جانتان کجاست

نمیخوانید مرا ؟؟
الف . تردید  

/ 0 نظر / 6 بازدید