غسالخانۀ شرم

 

همچون کروچاندن سنگی بربسترِ سنگی

پنداری حمدی بر فراموشایِ مزاری

به زاری

در تقلایِ آخر بود

پردهء کلاسیکِ فانتزیِ سیاه

 

وینک مردگان

به هیئت تقاص تلف شدگان

کز ابتدا

صنم شده وبی خریدار

قندیل بستۀ ذهن و حسرت

حسرت

زانگونه نقصی بر منطقِ روایتی

بی وجود براریکهء حضور

 

بسان حسرت شمعی

درقابگرفتی بیحضورِ یاری کلاسیک

که پروانه بود

یا توجه ای پروانه ای

 

نمیدانم

حس میکنم

میبینم

می سرایم

شاید شاعرم اخر

 

سرایش دردهای بی پایان ِانسانی

مجیزه عشق های پویا و جسور

عریان گری

عیان گریِ این وان به هرز تاریخ رفته

ساز و کاره من است


شعرکسب کاره من است

پاره و سطر وسروده به درد مزین میکنم  

به شفاعتِ شعربود

نه زانگونه یکی شاعری

 

 

اری

با بنچاق شعری

سر از شرمگاه خاک برداشتند

و در غسالخانهء شرم

اندوه را

آبشویِ استرحامه زندگیِ دوباره نمودند

نادمان

 

الف. تردید

/ 0 نظر / 19 بازدید